
دیدی سرنوشت....؟ دیدی که ارمغانت جز تنهایی و درد برایم نبود؟ به تاوان کدامین گناه ؟ به جزای کدامین خیانت محبوس دیوارهای بی کسی ام کردی؟ با کدامین مجوز هجوم سرد زمستان گونه ات را در عمق خلوت درد کشیده ام جا دادی؟ اگر تاوان "انسان بودن" اگر تاوان "لطافت اندیشه و روح " این چنین مرگ بار و جان فرساست ،این انسان بودن،این طبع چون آب روان، ارزانی خودت!!! مگر از عبور بهار های پی در پی سالیان بی حساب ،سهم من چند بهار بود که جوانیم را به خزان کشیدی؟ تازیانه های بی رحمانه و پی در پی سرنوشت غرور و لبخند کاغذ...
ادامه مطلب